حكيم ابوالقاسم فردوسى
419
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
اسفنديار پهلوان و به جان زرير - آن سوار گرامى كه اكنون در بهشت فرود آمد - كه من نامهاى به سوى لهراسپ نوشتهام و از آن شاه پير پذيرفتهام كه اگر بخت نيك مرا يار شود ، چون از اين رزمگاه بازگردم ، تاج و تخت را به اسفنديار دهم . همچنان كه پدرم مرا شاهى داد ، من نيز همانگونه تاج شاهى را به او دهم و تاج خسروانى را بر سرش گذارم و همهء سپاهيان را به پشوتن بدهم . رفتن اسفنديار به جنگ ارجاسپ چون اسفنديار - آن پهلوان پيل تن و تنومند و بافرهنگ - بانگ پدر را بدانگونه بشنيد ، به زارى ، از شرم پدر ، سر خود را پيش افكند و نيزه در دست بر ديزهاى « 1 » بلند بنشست و بسان ديوى كه از بند رها شده باشد ، به ميان سپاه دشمن افتاد و همچون بادى كه بر گلبرگى افتد ، پيوسته از ايشان بكشت و سر بُريد . هر كس كه او را مىديد ، از پيش او پاى پس مىگذاشت . چون نستور - پسر آن زرير سوار - از سراپرده به سوى اسپدار خراميد ، اسپ آسودهء تيز رو سرخرنگ و جهندهاى از آن اسپدار پدرش بخواست . پس زين زرى بر آن نهاد و برگستوان بر آن افكند و آن را بيآراست و آن كمند كيانى را به فتراك ببست . آنگاه جوشن بپوشيد و بر آن اسپ بنشست و نيزه به دست به ميدان خراميد . بدين گونه تا رزمگاه خراميد و به سوى پدر كشتهاش راهى بجست . اسپ را تيز كرده بود و مىتاخت و كينه مىكشيد و مىكشت . هر كه از آن آزادگان و نامداران سپاه را كه در راه مىديد ، مىپرسيد : آيا پدرم - زرير ، آن سوار دلير و نبرده - در كجا افتاده است ؟ يك سوار گرانمايه و پهلوان و شير به نام اردشير بود . نستور كه او را ديد ، از او نيز بپرسيد . و اردشير پهلوان ، نستور را به سوى پدرش راه بنمود . به نستور گفت : او
--> ( 1 ) - ديزه به اسبى گفته مىشود كه رنگش خاكسترى مايل به سياه باشد و يا اين كه از كاكل تا دُم آن خط سياهى كشيده شده باشد . برهان قاطع ، ماده ديز و ديزه و حواشى معين .